تبليغاتX
My Daily DEATHnotes

دیوانه من را به یک بازی دعوت کرده.

بازی به این شکل است که 5 نفری را که دوست دارید چند دقیقه با آن ها خصوصی صحبت کنید را معرفی نمایید. تنها شرطش هم زنده بودن 5 نفر است که اگر این شرط نبود، می توانستم واقعاً 5 نفر را انتخاب کنم.




 شهرام ناظری

1.       بیاید. کمی آن طرف تر بنشیند. روی پله ای، تا کمی بالاتر باشد از من. دلش مثل دل من باشد. چه پُر، چه خالی. اولش تنبور بردارد، حواسش نباشد که با من است. بزند برای دل خودش. بعد که من بگویم شروع کند:

ئه رةی وَ فدای بالات بام، عازیزِم رُوژِی چوار جارَه    ئه رةی صوبح و نیمَه رُو، عازیزم عَصر و ئیوارَه




 جروم دیوید سلینجر

2.       این یکی را نمی دانم من زیاد حرف می زنم یا او. یا باید به من بگوید سیمور کیست یا باید ثابت کند که من نیستم. باید از او بپرسم چرا هولدن را این قدر احمق آفریده که همه دوستش دارند. سر و کلۀ میکی میکه رانو از کجا پیدایش شد که جیمی به خاطرش رفت زیر ماشین. باید لیریک "این ورا هیشکی خوب نیس" را به من بدهد و بعد توی چشم هایم زل بزند و با لبخند بگوید: "انگار دیر به فکر دوست داشتنش افتاده ای".




ترانه علیدوستی

3.       توی کافه ایم. می نشینیم روبروی هم. لبخند می زنیم به هم. خوب می دانیم که هیچ نگاه مان بی معنی نیست. خوب هم را می شناسیم. او، "منِ دخترانۀ" من است و من هم شاید "منِ پسرانۀ" او*. هر دو رو به جلو، هر دو مغرور، هر دو آرام، و هر دو کله شق! هم چنان که همدیگر – یا آن خودِ دیگرمان- را کنکاش می کنیم باز به هم لبخند می زنیم. بلافاصله قول می دهیم آخرین دیدارمان نباشد. بعدش پا می شویم، به هم دست می دهیم و می رویم. فرقی نمی کند حتی اگر آخرین دیدارمان باشد. شناختیم هم را. ما دوتا، هم زیاده خواهیم، هم به همینش قانع!!

 

*. هیچ کس نمی تواند من را از این رؤیای واقعی بیرون کند.

 

+ بیست و هفتم تیر 1388 به قلم S.M
<free counters