
طولانیست٬ اما بخوانیدش
یک نکته را همین اول توضیح بدهم: تا اینجا چندین نوشته- اگر نگویم خیلی- از من خوانده اید که با این عبارت دوست داشتنی شروع شده اند که " نشسته ام و دارم عین دیوانه ها..." بله!! من عاشق این عبارتم. عاشق این طور نوشته ها، عاشق این طور نوشتن و صد البته عاشق حس و حالی که من را به به این طور نوشتن وادارد. فکر کنم تا آخر عمر همیشه حسرت این را خواهم خورد که یک دیوانه به تمام معنا نشده ام. واقعا فکر می کنم این حسرت را خواهم داشت. نکته منفی قضیه اینجاست (این هم خودش یکی از آن عبارت های دوست داشتنی من است) که آدمی که آرزوی دیوانگی را دارد، یعنی برایش مثل روز روشن است که یک دیوانه نیست و این تازه اول عذابش است. عذابی که منجر می شود که دیوانگی – و نه الزاما دیوانه "شدن"- همیشه برایش یک خیال خام باشد. همیشه فکر می کرده ام که اگر قرار باشد روزی داستان زندگی ام را بنویسم، اسمش را "خیال خام" می گذارم یا "در حسرت یک دیوانه" یا یک هم چین چیزی. راستش اصلا دوست ندارم "ماجراهای یک دروغگوی خوش حافظه" را این قدرها عمومی کنم؛ وگرنه این هم خودش یک گزینه بی نظیر است. بگذریم!! داشتم می گفتم. الان هم می خواهم نوشته ام را با یکی از آن شروع های رویایی آغاز کنم. عبارتی که از این به بعد هم بارها و بارها خواهید دیدش.
نشسته ام و دارم عین دیوانه ها باز هم سلینجر می خوانم. همین طور ناخودآگاه، بعد از بیدار شدن از خواب عصرگاهی(!!) برای واقعا نمی دانم چندمین بار –دیگر حسابشان از دستم در رفته- شروع کردم به خواندن "تیرهای سقف را بگذارید بالاتر" و صد البته قصد دارم بعد از آن، تا آخر شب، نگارش های دیوانه وار بادی گلاس (یا خود دیوید جروم سلینجر، فرقی ندارند به اعتقاد من) درباره سیمور را در "سیمور؛ پیشگفتار" بازهم بخوانم. شروع "تیرهای سقف..." را همیشه دوست داشته ام و به خصوص این روزها برایم دوست داشتنی تر شده. روزهایی که به هرچه می رسم از فیلم و سریال و کتاب و اتفاق و همه چیز، همه و همه ربطی عجیب و غریب و در برخی موارد رُک و رو و حتی شاید وقیحانه به ماجراها و اتفاقات این روزهای زندگی ام دارند. طولش نمی دهم. شروع "تیرهای سقف..." درباره سال عجیب 1942 و بیست و سه سالگی بادی گلاس است و برای من که این عجیب ترین سال زندگی ام به طرز واقعا وحشت آوری مصادف شده با بیست و سه سالگی ام پُر است از همذات پنداری های دیوانه وار. قصد دارم تا آخر شب چندتا از جمله های این کتاب را درباره آن سال عجیب و بیست و سه سالگی و بادی و سیمور و خیلی چیزهای دیگر همین طور آپ کنم. هنوز هم نمی دانم بعدی ها را به آخر همین پست اضافه می کنم یا در یک پست جدید. فعلا این ها را داشته باشید.
نکته کنکوری اینکه سال 1942 سال عروسی سیمور است!!
· من از این سال 1942 متنفرم. فکر کنم تا دم مرگ از سال 1942 متنفر باشم، فقط به خاطر مسائل کلی. (بخشی از نامه بوبو به بادی)
· این که چطور من یکی برای احراز این پست انتخاب شدم نیازمند قدری تعمق و گمانه زنی است. تا آنجا که می دانم مرد ناشناس و میانسالی که مرا برای این کار انتخاب کرد اصلا خبر نداشت که من کی ام *. بنابراین منطقی این است که من به دلایلی "کمتر شاعرانه" انتخاب شده باشم . سال 1942 بود و من بیست و سه ساله بودم.
· من در بیست و سه سالگی از آن جوان هایی بودم که به هر بلایی، البته تا مرز شکستگی جمجمه، در جمع با خنده ای الکی و ناهنجار واکنش نشان می دهند.
· (این توصیف را دقت کنید) نگاهِ خیره اش مرعوب کننده بود. انگار از طرف یک دستۀ یک نفرۀ اوباش می آمد؛ دسته ای متشکل از یک زن که فقط از لحاظ تاریخی و دست بر قضا از بافتنی و تماشای گیوتین جدا افتاده بود. من همیشه از دسته ها و باندها، از هر نوع، وحشت داشته ام.
· ... فقط به این بسنده می کنم که سال، سال 1942 بود، که من بیست و سه سالم بود، که من تازه به سربازی رفته بودم، که تازه فواید نزدیکی و ارتباط برقرار کردن با دیگران را بهم گوشزد کرده بودند، و مهم تر از همه احساس تنهایی می کردم. از دید من، هرکس دیگر هم بود می پرید توی ماشین های پُر و بیرون هم نمی آمد.
· من زیاده از حد جذب آم هایی می شوم که در عذرخواهی شورش را در نمی آورند.
· همسرش به او نگاه کرد. به بیان بهتر، براق شد و گفت:"این کار را برای این نکردیم." بعد به خانم سیلسبرن یکی از آن نگاههای "می دانی مردها چطوریند" انداخت و گفت:"نمی دانم! فقط فکر کردم بامزه است. لوس، اما با مزه. می دانید که."
· با لحن ظاهرا صبورانه معلمی که می خواهد با بچه عقب مانده ای که ضمنا همیشه آب دماغش هم آویزان است، به من گفت" ببین! نمیدانم چقدر با مردم برخورد داشته ای. اما کدام آدم عاقلی شب قبل از عروسی اش تمام شب برای نامزدش روضه می خواند که چنان از ازدواج با او خوشبخت است که باید عروسی را عقب بیندازد تا به خودش مسلط شود وگرنه نمی تواند بیاید؟ بعد، وقتی نامزدش برایش مثل بچه ها توضیح می دهد که ترتیب همه چیز داده شده و ماه ها برای این مراسم برنامه ریزی کرده اند و پدرش کلی زیر خرج رفته، و اقوام و دوستانش از همه جای مملکت دعوت شده اند و دارند می آیند، تازه آن وقت، بعد از این همه توضیحات، پسرک در می آید که واقعا متاسف است، اما تا وقتی این قدر احساس خوشبختی می کند نمی تواند ازدواج کند."
· در برخی از صومعه های پیروان ذن، یک قاعده عمده و مهم، اگر نگوییم تنها قاعده ای که با جدیت رعایت می شود، هست که وقتی راهبی به راهب دیگر "درود" می فرستد،راهب دومی باید بی درنگ به او "درود" بفرستد. (با این حساب فکر کنم من با تئوری قدم به قدمم تنها راهب صومعه امروزم).
· از کنار ما که گذشت احساس کردم باید برگردم و از روی شانه نگاهش کنم، و این کار را کردم. با شور و هیجان برایم دست تکان داد – از ان دست تکان ان های خودمانی و سفر به خیر و زود برگرد ببینمت- . این کارش حسابی سرحالم آورد. ینگه گفت:" دیوانه است؟؟" و من پاسخ دادم "خدا کند"!
· من نه جریان خون دارم و نه نبض. سکون و بی حرکتی هم مأمن من است.
· چقدر به دل ساده اش نیاز دارم و عشق می ورزم.
· این که عشقش نسبت به من می آید و می رود، پدید و ناپدید می شود، نگرانش می کند. فقط به این دلیل به واقعیت این عشق شک می کند که مثل یک بچه گربه برایش همیشه مطبوع و خواستنی نیست. خدا می داند این قضیه چقدر غم انگیز است.
· خیلی قشنگ است آدم بیاید خانه و بعد متوجه شود خانه را عوضی گرفته است. عوضی با دیگران شام بخورد. در تختخواب عوضی بخوابد، و صبح با این فکر که که این آدم ها خانواده خوش هستند، همه را ببوسد و خداحافظی کند. حتی ای کاش همه آدم های دنیا عین هم بودند.اینطوری هرکس را می بینی فکر می کنی زنت یا مادرت یا پدرت است، و مردم همیشه هرجا می روند همدیگر را بغل می کنند. و این "خیلی قشنگ" است.
· او فکر می کند من خیلی فرهیخنه ام. فکر کرد حرفِ جدی من از آن جوک هایی ست که باید با یک خنده سبک و آهنگین جوابش داد.
· می خواست به من لبخند زدن یاد بدهد. چه زیباست دیدن خنده او. خدایا، با او چه خوشبختم. چه می شد اگر او هم با من خوشبخت تر می شد.
· این نکته کوچکی است که حتی از آوردنش در اینجا چندشم می شود. درست است که بیست و سه سال داشتم و کاری کردم که هر آدم قلچماق و ساده لوح بیست و سه ساله ای ممکن است در شرایط مشابه بکند. اما قضیه به این سادگی نبود... .
· از دست زدن به بعضی آدم ها دست هایم زخم شده.
· خط خیلی خراب بو و اصلا نتوانستم حرف بزنم. خیلی وحشتناک است وقتی می گویی دوستت دارم و آن طرف خط فریاد می کشد که "چی؟؟".
· تو پرندگان را پیش از هر چیز به این خاطر دوست داری که تخیلت را بر می انگیزند.
· ... محرمانه بهت می گویم، دوست قدیمی (در واقع برای تو می گویم، متاسفانه) لطف کن و این دسته گل ناقابل از پرانتزهای بسیار شاداب و نوشکفته را از من بپذیر: (((()))). تصور می کنم، این تصویر ربطی به گل نارد، واقعا دوست دارم آن ها را پیش از هرچیز به نشانه پاپرانتزی بودن حالت ذهنی و جسمی ام به هنگام نوشتن این متن قبول کنی.
· (یکی از تشابه های من با سیمور عوضی) او هم در شب ها و غروب هایی که برایش جانکاه بودند نه تنها فریاد درد و غم، که فریاد کمک سر می داد، و وقتی کمکِ ظاهری می رسید، ازش بر نمی آمد به زبان ساده و روشن بگوید کجایش درد می کند.
+ راستش را بخواهیدد دیگر می خواهم این پست لعنتی را همین جا تمامش کنم. نه به این خاطر که خیلی طولانی شده. نه!! بلکه از اینجا به بعد٬ برای "فهمیدن"ش٬ باید ذائقه ای از سیمور توی تن تان باشد. وگرنه مطمئن خواهید شد که من یک دیوانه زنجیری ام. آه که چه خوشبخت بودم اگر می شد٬ اما نیستم. می بینید که!
*. در اصل " خبر نداشت من برادر دامادم". راستش به دلایلی همان همذات پنداری دیوانه وار که گفتم، توی متن دست بردم.