
یک جوری ست! فرق می کند٬ اما نه آنقدر که توی ذوق بزند. از خودمانی هم به آدم نزدیک تر می شود٬ در حالی که شکوه خودش را هم دارد. آنقدر انرژی دارد که بتوان با خیال راحت مطمئن بود که زندگی اش یک لحظه به سکون نزدیک نخواهد شد. راز دار همه است٬ اما اگر کسی باشد که پای حرف هایش بنشیند٬ شاید به دنیای دیگری راه باز شود برایش. با اطمینان نگاه می کند. محکم٬ نافذ و جلو رونده. اما لبخند همیشگی اش اجازه می دهد بهش نزدیک شوی. که حتی تو را به نزدیک شدن می خواند.
شاید نوع رابطه مان و به خصوص شروعش طوری باشد که بقیه خیال کنند او دوست مجازی من است. اما بقیه برای خودشان غلط می کنند! لیلا وزینی دوست واقعی من است. یک دوست صد در صد واقعی. فاصله و رابطه کم هم دلیل نمی شود او را از یاد ببرم. شاید باعث شود دستم برای کادوی تولد دادن کمی بند باشد٬ اما قطعا چیزی از آنچه الان به یاد لیلا در دل من است کم نخواهد کرد.
خاله لیلای من! نه فقط تولدت٬ که همه زندگی ات سرشار از شادمانی!
+ سبزتر از رویای خدا برای تو!
خسته شده ام. زندگی به بدترین شکل ممکنش جلو می رود. خسته شده ام. از دلخوشی ها به دور. آدم بعضی وقت ها فکر می کند خدا هم برای خودش چیز هردمبیلی است. مثل اینها دمدمی مزاج. چهارنفر الکی خوش را ببیند٬ می رود بین شان٬ دوتا ... بالا می اندازد و کلا حواسش می رود... .
این روزها "لعنت" تنها کاری ست که از دستم بر می آید. و دلخوشی هایم - که گفتم تعدادشان از انگشن های دو دست کمتر است- تنها چیزهایی هستند که از این "لعنت" در امانند. دلخوشی دلخوشی ست٬ اما نمی تواند روی کثیف واقعیت را بپوشاند نازنین!
وقتی همه داشتند جمع می کردند که بروند سراغ خوش خوشانکشان٬ فقط بغضم را نگه داشته بودم. می دانستم ماشین که راه بیفتد٬ های های گریه خواهم کرد. گریه خستگی٬ گریه درد٬ گریه ناتوانی. اما لعنتی نمی آمد. نیامد. و الان من دلم می خواهد لعنت کنم.
1. "فرصت نشد" اصلا بهانه خوبی نیست. به خصوص وقتی طرف عشقت باشد. نمی شود بگویی که نشد به دیدارش بروی، برای خداحافظی. و "درد" دارد. خودت را گناهکار می دانی و بهش حق می دهی تا همیشه از تو دلخور باشد.
2. موضوع وقتی بدتر می شود که خودت هم از ندیدنش دلگیر باشی، و دیدار خداحافظی باشد. یادت هست همیشه دل تنگت می شد، و هر وقت، توی تمام آن نه سال بر می گشتی خانه، دورت می چرخید. باید خم می شدی که به بوسه اش برسی. این یکی دو سال هم که او خم شده بود.
3. نمی دانم. ولی می دانم که خیلی دلش می گرفت اگر خداحافظی مان هم را می دیدیم. شاید آن نگاه منتظرش می دانست. می دانست که او شاید دیگر نباید انتظار من را بکشد. شاید.
4. عکسی دارم ازش که خودم گرفته ام. شاید 10 سال پیش. آنجا هم همین طوری نشسته بود. روی یکی از تپه های "شیرپناه". همان جایی که قبلا زندگی می کردند و الان تفریح گاه بهاره مان شده. داشت از داستان های آن موقع می گفت. مثل همیشه که قصه می گفت برای مان. عکس را که گرفتم، گفت: یکی را هم برای خودم می آوری. عکس فوق العاده ای بود. الان که همه آلبوم ها و فایل هایم را زیر و رو می کنم پیدایش نمی کنم. شاید راستی راستی برای خودش جا گذاشته ام.
+. یک ساله می شود نبودنت!
چیزی نیست که آدم بتواند خیالش را راحت کند در موردش. همه احساس آدم آنجاست خب. خانواده اش٬ خانه اش٬ دوستانش٬ کشورش٬ خاکش٬ همه چیزش. اینکه توی فیس بوک و خبرگزاری ها از حمله به عزیزانت بخوانی٬ اینکه رد چکمه زور را روی خاک کشورت ببینی٬ اینکه بازوی باتوم خورده دوستت را ببینی٬ خبر دستگیری کسی را بشنوی که برای همین موج سبز چه شب ها که توی خوابگاه با هم برنامه نریختید و حتی الان یکی از اصلی ترین های جنبش در شریف باشد٬ ... . نه نازنین من! نه! اینجا دیگر جایی نیست که آدم نگران نباشد٬ دلش شور نزند و حتی اشکش درنیاید. بگذار غمگین باشم.
دوست دارم یک اتفاق نسبتا بد بیفتد! لااقل بعضی چیزهای کوچک و بی ارزش را با خودش پاک می کند می برد. اصلا نمی فهمم چرا تاریخ یا زمان یا هر کدام شان که مسئول است٬ "خرده مشکلات روی اعصاب" را اینقدر توی خودشان کِش می دهند. شاید هم واقعا کوچک نباشند. من هستم که این قدر ضعیف یا کوچک هستم یا شده ام که آه و ناله ام از هرچیزی در می آید.
این روزها دقیقا دوست دارم یک نفر را نبینم٬ گم شود توی تاریخ و من پشت سرش آن قدر برای بدبختی و بی چارگی اش به خدا اصرار کنم که خدا هم بفهمد واقعا اتفاقی افتاده و بی چاره اش کند! بقیه دوروبری هایم هم تا مدتی زندگی خودشان را بکنند و به پروپای من زیاد نپیچند٬ وگرنه تضمینی به سلامت پاچه های شان نمی دهم! سگ شده ام!! توی این مواقع یا باید یک قدرتِ مطلقه جلویم باشد و بزند توی سرم که حالی ام شود هیچ غلطی نمی توانم بکنم٬ یا اینکه یکی پیدا شود و قلاده ام را محکم بکشد٬ شاید خفه شدم و خودم و دنیای هم از دست همدیگر خلاص.
دلخوشی هایم برای زندگی به کمتر از انگشتان دو دست رسیده اند و تازه یک دستش هم پنج عضو خانواده ام هستند. انگشت کوچولوی دست دیگرم هم کوچولوی نازنینی ست که هر وقت حالم خراب می شود او را هم گاز می گیرم مثل سگ!! و دم نمی زند! انگشت بعدی را نمی دانم چیست و انگشت وسط هم دلخوشی ست که "حیا"ی لعنتی نمی گذارد هر از چندگاهی نثار این و آنش کنم.
یک آشنای این ورکی هم داریم که هر از چند گاهی این طرف ها می آید. از همان ها که سفارش کردم بهتر است به پروپای من نپیچند تا مدتی! معمولا فقط سر این جور پست ها پیدایش می شود و بعدش هم شاکی! سفارش کرده ام که اگر از خواندنش ناراحت می شود نیاید٬ و می آید. پس یا ناراحت نشو٬ یا اگر می شوی به روی من نیار! پاچه ات را دوست داری که؟
نوستالژی های ما وقتی بیشتر زنده می شوند که دلیل آن ها را از دست بدهیم. مسعود رسام هم رفت! کسی که اسمش کنار بیژن بیرنگ برای نسل ما پر است از خاطره.
من که با شنیدن خبر٬ بیشتر دلم برای خاطره هایی که از او داشتیم گرفت.
کیفیت بالای فیلم هم دردسری ست برای خودش! به خصوص وقتی آن قدر بالا باشد که سرعت لود شدنش از سرعت معمول فیلم کمتر باشد. آن وقت٬ تماشای آنلاین فیلم اذیتت می کند٬ مگر اینکه به دلت بنشیند.
به هر حال! دیدن Broken Embraces که به سفارش -سرگشاده- سرهرمس انجام شد به دل نشست. فیلم٬ داستان عشق و ماجراست٬ و نه حتی ماجرای یک عشق. تلاقی عشق ها حادثه می سازد و ماجراها هم رخ می دهند. و عجیب آن است که خودت را نمی توانی جای هیچ کدام شان بگذاری. اما به نسبت درک شان می کنی٬ بهشان حق می دهی و حتی بدت هم نمی آید بعضی جاها٬ "ماجرا" حق یکی دیگر را ضایع می کرد٬ هرچند باز نمی شود!!
توی این عشق بازارِ پُرماجرا٬ حذف یا ظهور عناصر هم نه عشق را تمام می کند و نه ماجراها را. آدم حس می کند اگر هرکدام از آنها حذف می شد٬ می شد فیلم را باز ادامه داد و همین جور قشنگ تمام کرد. من که نفهمیدم عشق بود قصه را می کشید با خودش یا ماجرا یا معماریِ دوست داشتنی مادرید!!
دست ها معمولا هنگام در آغوش گرفته شدن چیزهای مزاحمی هستند. نمی گذارند خوب توی آغوش جا شوی. بچه ها و به خصوص دختر کوچولوها - که این نعمت بیشتر نصیب شان می شود- هنگام بغل شدن٬ معمولا هر دو دست شان را به سمت پایین کشیده٬ به هم قفل می کنند. یکی از دست ها را هم توی آن یکی دست می گذارند٬ گردن شان را کمی کج کرده٬ شانه ها به سمت هم جمع می کنند که نازتر و ملوس تر به نظر بیایند. این طوری راحت توی بغل جا می شوند.
چند خواب* است که با فرم "بغل شدگی" می خوابم.
*. خواب های من الزاما شب نیستند.